Rope

چهار پایه را که از زیر پایت بکشند ،

همان چهارپایه ای که گمان میکردی با ایستادن روی آن یک قدم بالاتر رفته ای و شاید یک قدم به رویاهایت نزدیکتر شده ای ،

تازه آن موقع متوجه تنگی حلقه طناب دور گردنت میشوی ،

همان طنابی که خوشحال بودی که تو را به جایی وصل کرده است ،

شروع میکنی به تاب تاب خردن ، زمان آنقدر کش میاید تا تو همه خاطراتت را 1000 بار زیر و رو کنی

و بعد چشمهایت به یک جا خیره خواهد شد و تقلایی نخواهی کرد ، انگار دیگر واقعیت را پذیرفته ای .

آنزمان دیگر فرقی نمیکند که طنابت را یکهو پاره کنند یا ذره ذره ،پیکر بی جانت به زمین خواهد افتاد .

شاید روحت هم مرده باشد ، شاید هم پرواز کرده باشد ، کسی ازو خبری ندارد .

شاید هم پروانه شده باشد ...

شاید رسم پروانگی ما اینگونه بوده رفیق ...

شاید روزی در دام صیاد مهربان دیگری بیافتد ...

Contact

دوران دبیرستان یک جور تفریح به خیال خودمان هیجان انگیز داشتیم ...
در راه مدرسه در پیاده رو با سرعت از بین مردم میدویدیم و هرکس به یک عابر میخورد ،سوخته بود .
بگذریم که با این کار چه بلاهایی سر خودمان و دیگران آوردیم ...
یک روز یکی از ما ، درست سر کوچه مدرسه ، همان لحظه ای که به گمانش باز هم برده بود ، با یک دختر از همه جا بی خبر برخورد کرد و هردوشان پخش زمین شدند، بند و بساطشان پیاده رو را پر کرد .
آن روز به خیالمان او باخت و شد سوژه خنده ما .

چند روز پیش عکسشان را با فرزند دو ساله شان در گوشی دوست دیگرم دیدم و دانستم که او آنروز برد .


 آن قصه میتوانست جور دیگری تمام شود ، ممکن بود بعد از آن برخورد اتفاقات دردناکی رخ دهد ، اما داستان جور دیگری شد .

ما در طول زندگیمان با آدم های مختلفی برخورد میکنیم و گاهی یکهو میافتیم وسط زندگی یک نفر دیگر ،و اینجاست که آدم نمیداند چه باید بکند و دنبال دلیلی برای این برخورد میگردد ، برخوردی که فاصله یک اتفاق خوب یا بد در آن ، غیر قابل تشخیص و غیر قابل پیش بینی است .

گاهی میخوریم و میرویم و گاهی میخوریم و میمانیم ،اما فقط آنچه را که هستیم بروز میدهیم ، بدون هیچ برنامه ریزی برای آنچه باید باشیم و امید داریم که پایانش هرچه باشد ،خوب باشد .


................................................................
پ.ن ، بی ربط ، هر وقت دلم تنگ شد ، سیب خواهم خورد. فقط باید مواظب پلیس ها باشم !

 

Year of Dinosaur

همیشه دوست داشتم از این فرصت تعطیلات برای خلوت کردن  و فکر کردن استفاده کنم اما ...

امسال را با 7 روز تنهایی مطلق آغاز کردم ، بکر و بی نظیر . یک تعلیق دلنشین .

روز اول فروردین را به دیدن زنده ترین موجودات زنده خانه ، گلدانها رفتم و با بزرگترینشان  به نمایندگی روبوسی کردم ، زنده بودنش را واقعا حس کردم . و بعضی های دیگر را در افکارم ظاهر کردم و بوسیدمشان .

در سکوتی محض خودم را و افکارم را زیر و رو کردم ، گرچه هیچ نتیجه خاصی نداشت و دچار هیچگونه تحول قابل ملاحظه ای نشدم اما مانند یک خانه تکانی بود ، همه چیز را زیر و کردم و کمی مرتبشان کردم .

راستی گفتم خانه تکانی ، برای من خانه تکانی یک جور زیر و رو کردن خاطرات است ، خاطراتی که همه جا قایم میشوند ، در بین کاغذها و نوشته ها ،کارنامه های مدرسه ، عکس های گم شده ، گره های یک بافتنی ، و حتی گلهای یک نیمچه لباس !  

این روزها را در این فکر سپری کردم که آیا من دارم تاوان چیزی را میدهم یا بهای چیزی را میپردازم و یا بی هیچ دلیلی خودم را از داشتن خوشی هایی که شاید حق من بوده محروم کرده ام  . یافتن جوابش هنوز هم برایم ناممکن است . میزانم برای سنجش آنها دلتنگیم است و افکارم و هوس هایم  که هرکدام قوی تر باشند در نتیجه گیری ام تاثیر بیشتری دارند  .

اصلا شاید هم دارم زیادی خودم را تصمیم گیرنده میپندارم .اگر خودم را تابع جبر میدیدم راحت تر بودم و فقط یک چرا برایم باقی میماند .

بگذریم ...

 

با شروع امسال یک حس بیشتر به سراغم آمد، حس تنهایی آخرین دایناسور ...

..........................................................................................................................................

پ.ن :امسال من چقدر دلم خربزه میخواست ، هر که شنید گفت تابستان خواهی خورد ، اما نمیدانست که خربزه فصل خاصی ندارد ، حتی زمستان هم میشود خربزه خورد ، فقط باید عاشق بود .

پ.ن حس میکنم نوشتنم خیلی ضعیف شده ، انگار زیادی در افکارم نوشته ام ...

Station

انگار اسفند من به ایستگاه گره خرده ...

اما هر بار با یک حس و حال

شاید قرار است من هر سال در یک استگاه یک حس جدید را تجربه کنم

کاش بعضی شان تکرار شوند و بعضی شان نشوند

.....................................................................................

پ.ن زندگی تکرار تاریخ است عزیز ...

This is life

چالش های جدید و سختی روزگار و فشار هورمونها و غم ها و تنهایی ها  ...

اشک ها و لبخندها !

امید  و بیخیالی و  تلاش برای در لحظه زندگی کردن و شادیهای کوچک زندگی ...

و خاطرات که بعضی وقتها زیر و رو میکنند آدم را ...

این است زندگی ، شاید !

و در نهایت آنچه مرا سر پا نگه میدارد :

" هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک ، گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک "