همیشه دوست داشتم از این فرصت تعطیلات برای خلوت کردن و فکر کردن استفاده کنم اما ...
امسال را با 7 روز تنهایی مطلق آغاز کردم ، بکر و بی نظیر . یک تعلیق دلنشین .
روز اول فروردین را به دیدن زنده ترین موجودات زنده خانه ، گلدانها رفتم و با بزرگترینشان به نمایندگی روبوسی کردم ، زنده بودنش را واقعا حس کردم . و بعضی های دیگر را در افکارم ظاهر کردم و بوسیدمشان .
در سکوتی محض خودم را و افکارم را زیر و رو کردم ، گرچه هیچ نتیجه خاصی نداشت و دچار هیچگونه تحول قابل ملاحظه ای نشدم اما مانند یک خانه تکانی بود ، همه چیز را زیر و کردم و کمی مرتبشان کردم .
راستی گفتم خانه تکانی ، برای من خانه تکانی یک جور زیر و رو کردن خاطرات است ، خاطراتی که همه جا قایم میشوند ، در بین کاغذها و نوشته ها ،کارنامه های مدرسه ، عکس های گم شده ، گره های یک بافتنی ، و حتی گلهای یک نیمچه لباس !
این روزها را در این فکر سپری کردم که آیا من دارم تاوان چیزی را میدهم یا بهای چیزی را میپردازم و یا بی هیچ دلیلی خودم را از داشتن خوشی هایی که شاید حق من بوده محروم کرده ام . یافتن جوابش هنوز هم برایم ناممکن است . میزانم برای سنجش آنها دلتنگیم است و افکارم و هوس هایم که هرکدام قوی تر باشند در نتیجه گیری ام تاثیر بیشتری دارند .
اصلا شاید هم دارم زیادی خودم را تصمیم گیرنده میپندارم .اگر خودم را تابع جبر میدیدم راحت تر بودم و فقط یک چرا برایم باقی میماند .
بگذریم ...
با شروع امسال یک حس بیشتر به سراغم آمد، حس تنهایی آخرین دایناسور ...
..........................................................................................................................................
پ.ن :امسال من چقدر دلم خربزه میخواست ، هر که شنید گفت تابستان خواهی خورد ، اما نمیدانست که خربزه فصل خاصی ندارد ، حتی زمستان هم میشود خربزه خورد ، فقط باید عاشق بود .
پ.ن حس میکنم نوشتنم خیلی ضعیف شده ، انگار زیادی در افکارم نوشته ام ...